حكيم زجاجى
1153
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
وزارت پى شمس دين بو نجيب « 1 » * همان ميربارى براى حبيب به بيهوده ز اين شيوه دم مىزدند * در آن كارها نقش كم مىزدند خبر يافت ز آن شغل خوارزم شاه * دگرگونهتر شد به آيين راه بيامد بر خواهر خويشتن * كه جفت سليمان بد آن نيكزن به نزد سليمان شد اندر نهان * به دو گفت كاى شهريار جهان اميران لشكر سگاليدهاند * ز مهر تو دل باز ماليدهاند برآنند امشب تو را ناگهان * بگيرند و تازند تا اصفهان به ره بر تو را بند بر پا نهند * برند و به دست محمد دهند سپاه تو را كردم اينك سوار * ببين جمله را بر درت پاسدار سليمان نگه كرد از بارگاه * به جوشن درون ديد يكسر سپاه عجب سادهدل بود آن شيرمرد * بشد در خزينه به كردار گرد به خروار زر و گهربار كرد * ز سادهدلى آنچنان كار كرد ز شاهى و آن لشكر و داروگير * برون برد خود را چو موى از خمير به يك راه بيرون شد آن تيرهشب * در اين كار شايد كه مانى عجب ز بىعقلى و بىثباتى شاه * بماند آنهمه خيل و ساز و سپاه اميران سحرگاه بشتافتند * سراپرده بىپادشه يافتند سليمانشه آن شب روان رفته بود * سپه قالبى بود و جان رفته بود سليمان گريزان بشد همچو ديو * فتاد اندر آن خيل بانگ غريو به غارت ببردند بنگاه شاه * سراسيمه گشتند يكسر سپاه به هرجايگه دهده و پنجپنج * برفتند با محنت و درد و رنج اميران پراكنده هرجايگاه * ندانست كس تا كجا رفت شاه چو ز آن شه نديدند جايى نشان * / برفتند آن چشمها خونفشان / « 2 » سوى خانهء خود گشودند پر * / به دل كينهور شد پدر با پسر / سليمان كه بد خسرو دلفروز * نبد پادشاهيش جز بيست روز نبودش نشان خرد در دماغ * چو روغن نباشد بميرد چراغ
--> ( 1 ) وزارت به شمس الدين ابو نجيب دهند كه وزير سلطان مسعود بود . راحة الصدور ، ص 264 . ( 2 ) در متن اصلى اين مصراع با مصراع دوم بيت بعد جابهجا شده است .